خاطره
-
تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 7:57
یکی از روزهای خوب خدا داشت می اومد خونشون ودرم در خونشون دیدمش دلم لرزید گفتم این نیمه گمشده ی من است یک دل نه صد دل عاشقش شدم. خواستم بهش بفهمونم دوستش دارم نشدو تااینکه فهمیدم صبح میره کلاس زبان. فردا رفتم دنبالش تا بهش بگم که دوستش دارم ام نشد بالاخره بعد از چند روز بهش گفتم بهم گفت مزاحم نشو وبر...
2
-
تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 7:57